واکسن 18 ماهگی
سارا و ثنا جونم عزیزای دلم بالاخره امروز ٦/٠٨/٩٢ کابوس واکسن ١٨ ماهگیتون تموم شد البته با ٢٠ روز تاخیر دلیلشم سرماخوردگی شدیدتون بود طبق معمول آنا جون زحمت کشیدن و از تبریز تشریف آوردن خونمون که مامان و بابا تنها نباشن دست گلش درد نکنه .
خدا رو شکر تب نکردید ولی بمیرم براتون که نمیتونستید پاتونو تکون بدین ولی شکر تا اخر شب یه مقدار بهتر شدین...
اینجا آماده شده بودین که بریم برا واکسن زدن


اینم یه روز که میخواستیم بریم خونه ی دایی رسول

به سارا گفتم بخند ببین چیکار میکنه...



اینم ثنا خوشگلم


یه روز نشسته بودیم دیدیم سارا رفته از تو آشپزخونه روغن زیتونو آورده بابایی سریع از دستت گرفت کلی هم نصیحت کرد که از این کارا نکن خطرناکه و ... ولی متاسفانه هنوز شیطنت نمیزاره که متوجه این خطرات بشین

اینجا بابایی داره به سارا میگه دخترم این کار عیبه خطرداره...

سارا داره به حرفای بابایی کامل گوش میده

یه نگاه کاملا مبتکرانه به ظرف روغن

نتیجه حرفای بابایی...

بیدی بیدی...


و اما ثنا...


عشق من ثنا داره به چی فکر میکنه...

کار هر روزتون اینه که میرید بابای میز و میپرید پایین من وبابایی از ترس اینکه خدای نکرده پاتون پیچ بخوره و یا اتفاق بدی نیفته همش ترس داریم و از کنار میز تکون نمیخوریم

هر دو آماده ی پرش

گاهی هم همدیگرو هل میدین

اینجاتا دیدم ثنا داره سارا روگاز میگیره سریع داد زدم

در عوض سارام محکم زد تو سر ثنا یعنی اینایی رو که براتون تعریف کردم در روز دها بار شایدم بیشتر اتفاق میفته نکنید دیگه مامانی خیلی خسته شده...

ثنا خانوم تشنه که داره به خاطر نوشیدنی گریه میکنه اونم چه گریه ایی


این همون ثناست که داشت با اون وضعیت گریه میکرد




واکسن 18 ماهگی 

